تجربه رنگ قرمز
در این پست بیشتر تلاش کردم که نحوه مواجهه خودم با این مسئله را برای شما تعریف کنم. در پستهای بعد تلاش میکنم که کمی عمیقتر به این موضوع ورود کنم و آن را توضیح دهم. اگر کمی برای شما تکراری یا خستهکننده شد پیشاپیش از شما عذرخواهی میکنم. زنگ کلاس شیمی دهم بود. معلم داشت دربارهی رنگهایی توضیح میداد که الکترونها هنگام رفتن به مدار پایینتر از خود ساطع میکنند. معلم باسوادی بود و مطالب را مفهومی تدریس میکرد برای همین من کمی راحتتر بودم که سوالهایی که داشتم را ازش بپرسم. یادم نیست که آن مطلب دقیقا چند جلسه تدریس شد. در تمامی جلسات فکرم درگیر بود؛ بخشی از ماجرا برایم گنگ بود و احساس میکردم که میشد یک سوال خوب از آن پرسید اما نمیتوانستم بفهمم که کجاست. بار اول تلاش کردم که چند کلمه پرت کنم شاید بخش گنگ ماجرا به شکل سوال جاری و ساری شود. دقیقا به یاد ندارم که چه گفتم ولی پتپتکنان یک چیزی در مایههای اینکه “اون چیز(پرتو الکترو مغناطیس)… چیه؟… چرا؟…” خلاصه که تلاش اول ناموفق بود. یادم نیست که چندبار تلاش کردم که سؤالم را بپرسم ولی در نهایت کمی موفق شدم و پرسیدم که “چرا اون پرتویی که از الکترون ساطع میشه اون رنگیه؟” ولی جوابی که گرفتم اصلا چیزی نبود که میخواستم بشنوم معلم گفت که “رنگهایی که ما میبینیم مکمل هستند یعنی مثلا رنگ قرمز را ما سبز میبینیم…” یکسری از این نوع توضیحات درباره مغز و پردازش تصویر در چشم؛ من که اصلا راضی نشده بودم و منظورم منتقل نشده بود خیلی با ذوق به میز اشاره میکردم و میگفتم “نه یعنی… چرا این رنگ؟” معلم کمی مکث کرد به بالا نگاه کرد و به تدریسش ادامه داد. من از اینکه جواب نگرفتم ناراحت نبودم بلکه خیلی خوشحال بودم که بالاخره توانستم سوالی که پس سرم بود را بپرسم. ...